نجم الدين ابو الرجاء قمى
141
تاريخ الوزراء ( فارسى )
سحرگاه عاشق و معشوق بر طريق مهربانى خفته ، ازارپاى بدزديد و بياورد ، رييس الدين فرمود تا به طشت خانه بردند . عز الدين از مستى مرده بود كه زنده شد . چاشتگاه از شكر خواب برخواست ، و به وثاق رييس الدين آمد ، دست بر شكم نهاده و آتش نشاط او خاكستر شد . رييس الدين چون كوزهء فقاع برجوشيد ، گفت : اين قلتبان از كجا مىآيد ؟ ! عز الدين گفت : اين ورق خود باز مكن ، از آن جهان مىآيم . دوش به شهر قولنجى سخت پديد آمد ، چنان كه از خويشتن طمع ببريدم ، و وصيت بكردم . رييس الدين گفت : بر ريش خويش مىخندد ، دوش به شهر ، به شراب و عشرت مشغول بوده است ، و امروز ( 124 ر ) به خمار شكستن اينجا آمده . عز الدين گفت : اين آن مثل است كه گويند « به مرد آن باد كه زن گويد ، نه مادر » ، كار به خلاف اين است . جماعت حاضران گفتند : ، اين ترازو چشمهدار نمىنمايد ، آنچه تو مىگويى ، پيش ما باد است ، كه در قفس مىكنى . مصداق اين سخن ، سوگند مغلظ باشد . تمام اليمينى بخورد ، كه دوش رنجور بود ، و اين تهمت زور و بهتان است . چون از سوگند فارغ شد ، فرمودند تا ازارپاى مشهر بحربى ( ؟ ) بازگردند ، و آوردند انگشت تعجب در دندان گرفته . عز الدين چون آن شكل ديد ، و بر سفيدكارى خويش واقف شد ؛ روى او چون كاه گشت ، آفتاب عذر او زير ميغ پنهان شد . بدانست كه آنچه گفت آب بود كه به غربال بنمود ، باد بود كه به دام گرفت . چون كور بىعصا سرگردان آمد . ساعتى زبانش چون زبانهء ترازو ، از سخن بازمانده بود ؛ بعد از آن چون جلاجل فغان كرد . در فصل الخطاب آمده ، ( 124 پ ) گفت : ، وقتى چنين تلبيس ملحدان كردندى ، روا نباشد كه اين معنى رود . گفتند : سوگند به